آروشاآروشا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آرشینآرشین، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

مادرانه ای برای دخترم

تولدی دیگر

   اولین پنجشنبه ماه رمضان، مامانی و باباجون و خاله سوده به همراه خانواده گل دایی سهیل و خاله سمیرا مهمون خونه ما بودند. از اونجایی که امسال قصد داشتیم برای آروشای گلم تولد بگیریم و به خاطر فوت شوهر خاله عزیزم نتونستیم جشنی برای دخترم بگیریم. این روز رو مناسب دیدیم و یک جشن تولد کوچولو هم تدارک دیدیم. دست همگی هم درد نکنه. حسابی زحمت کشیده بودن و برای دختر گلم کلی کادوهای خوب و عالی آورده بودن. فردای اون روز هم عزیز جون و آقاجون به همراه عمه زیبا وعمه نسرین عزیز، مهمون خونمون بودن. دست اونها هم دردنکنه. همگی خیلی زحمت کشیده بودن.  فکر کنم این دو روز حسابی به آروشا جون خوش گذشت.   این هم عکس کیک تولد سه سالگی آروش...
20 خرداد 1395

آروشای ناز مامان

با آروشای نازم رفته بودیم خونه مامانی و باباجون حمام. بعد از کلی بازی کردن راضی نمیشد سرش رو بشورم. بهش میگم: مامانی بیا سرت رو بشورم وگرنه گثیف میمونه و موهات میریزه. بهم میگه: مثل باباجون!!! بهش میگم: مامانی موهات بریزه زشت میشیا. بهم میگه: مگه باباجون زشته.   قربون تو برم من که همه مقایسه هات با باباجونه.   چند روز پیش با هم داشتیم دوچرخه سواری میکردیم. به من میگی مامان وقتی باباجون پیر پیر شد سوار ماشینش میکنم و میبرم میگردونمش.   با همدیگه رفته بودیم حموم. بابایی برات 2 تا لقمه نون و پنیر بزرگ گرفته بود و داده بود دستت. بهت میگم: مامانی به من هم میدی. رفتی توی وان آب نشستی و میگی: بزار یخم وا بشه....
12 خرداد 1395

عزیزکم تولد 3 سالگیت مبارک

عزیزترینم, فرزندم   من مادرت هستم... من با عشق، با اختیار، با اگاهی تمام پذیرفته ام که مادرت باشم.       تا بدانم خالقم چگونه مخلوقش را دوست میدارد، هدایت میکند و  در برابر خواسته های تمام نشدنی اش لبخند میزند و در اغوشش میگیرد.   من یک مادرم هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد... من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بی خوابی های شبانه را تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت همه حجم سکوتی، که گاه از خودگذشتگی نامیده میشود... تا بدانم حجم یک لبخند کودکانه ات می تواند معجزه زندگی دوباره ام باشد... من نه بهشت می خواهم نه اسمان و نه زمین ... بهشت من زمین من و زندگیم نفس های ارام کودکی توست...
19 ارديبهشت 1395

عزیزکم

عزیزکم، گاهی انقدر حرفهایت برایم ناب است که دلم میخواهد، قابشان کنم.      بعضی اوقات وقتی کسی به تلفن خونه یا گوشی موبایلم زنگ میزنه آروشا گوشی رو میگیره و به من نمیده و میخواد خودش صحبت بکنه.     دیروز یکی از دوستانم با من تماس گرفته بود و آروشا گوشی رو دستش گرفته بود و میگفت توی دست من باشه و شما صحبت کن و خلاصه به من نمیداد . من هم مجبور شدم به دوست بگم بعداً خودم باهاش تماس میگیرم  و گوشی رو قطع کنه. به آروشا هم گفتم: شما وقتی من میخوام با کسی صحبت کنم، نباید گوشی رو توی دستت نگهداری و باید به من بدی. بعد از چند دقیقه اومده به من میگه مامان من به کارم فکر کردم و فهمیدم اشتباه بوده. بهش گفتم خوب ح...
20 فروردين 1395

آروشا و سال 1395

سال جدید رو به خواست و لطف خدا برعکس سال گذشته که در همون ابتدا درگیر مریضی دختر گلم شدیم، خیلی خوب شروع  کردیم. هفته اول سال جدید به دید و بازدید اقوام گذشت و هفته دوم رو هم به لطف مامان و بابای گلم به ویلاشون دعوت شدیم و با رفتن به شمال و دیدن مناظر و جنگل های زیبای شمال سپری کردیم.   بدون اغراق بینهایت به ما و صد البته به دختر عزیزم در کنار دختر خاله و پسر خاله و دختر دایی گلش خوش گذشت. آروشا توی این چند روزی که اونجا بودیم از صبح بیدار میشد و شلوار و سویشرتش رو می پوشید و میرفت بیرون و برای خودش بازی میکرد. برای اینکه پاهای بچه ها و البته خودمون گلی نشه، همون روز اول به بازار محلی اونجا رفتیم و چند جفت چکمه پلاستیکی دوست ...
18 فروردين 1395

نوروز 1395 مباااارک ...

      گشت گرداگرد مهر تابناک,ایران زمین   روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین   ای تو یزدان, ای تو گرداننده ی مهر و سپهر   برترینش کن برایم این زمان و این زمین     سال نو مبارک       ...
16 فروردين 1395